قصه های خوب برای بچه های نسبتاً خوب

یادم نیست مهد کودک بود یا پادگان یا شاید زندان گوانتانامو، سالها از آن موقع گذشته که بچه ها دست به سینه و ساکت
می نشستند و احتمالا مربی ها داد سخن سر می دادند که: بچه ی خوب ورجه وورجه نمی کند و دست به سینه می نشیند و جیغ
نمی کشد و لال می شود و نمی دود و چلاق می شود. (گرچه شاید هنوز چنین روشی در بعضی خانه ها یا مدارس وجود داشته باشد.)

روزبه هدایت سرشت
مدیر مسئول ماهنامه ی مادرمهربان

نکته ی اول:
یادم نیست مهد کودک بود یا پادگان یا شاید زندان گوانتانامو سالها از آن موقع گذشته که بچه ها دست به سینه و ساکت می نشستند و احتمالا مربی ها داد سخن سر می دادند که: بچه ی خوب ورجه وورجه نمی کند و دست به سینه می نشیند و جیغ نمی کشد و لال می شود و نمی دود و چلاق می شود. (گرچه شاید هنوز چنین روشی در بعضی خانه ها یا مدارس وجود داشته باشد.)
نسل ما، نسل بچه های خوب بود که ساعتها یک جا ساکت می نشستند و حرف بزرگترها را گوش می کردند و هر وقتی و هر کاری خواسته می شد، انجام می دادند. قصه های خوب را برای بچه های خوب می نوشتند و همیشه آخر قصه ها، اینطور تمام می شد که بچه ی شلوغ ضرر می کند و شکست می خورد و بچه ی خنگِ حرف گوش کن به یک جاهای خوبی می رسد.
آنموقع ها که رادیو برنامه ی کودک داشت، یک شعری را می خواند
اگر درست یادم مانده باشد می گفت:
یه روز یه بچه ای رو دیدم
سر دو پاهام خشکیدم
از رو میزی که چیده بودند
بی اجازه چیز برمیداشت
کاسه سوپو سر می کشید
هورت هورت هورت
دست چرب و کثیفشو
با لباساش تمیز می کرد
یه لقمه گنده نون
با انگشت تو لپش می کرد
نجوییده قورتش می داد
قورت قورت قورت
هر چی مامان بهش می داد
می گفت کمه بازم میخوام
سه مترونیم لب و لوچه اش رو
این ور واون ور ول میداد
بعد گریه رو سر میگرفت
زر زر زر

شاید اگر فکر کنیم که کودکان آدم بزرگ هایی هستند در ابعاد کوچک، آنوقت انتظار داشته باشیم رفتارهای معقول و بزرگسالانه از آنها سر بزند. آرام رفتار کنند یا سنجیده سخن بگویند.
از روی میز، چیزی را بدونِ اجازه برندارند، لباس هایشان را تمیز نگه دارند، در جای نامناسب ندوند، غذا را نجویده قورت ندهند، هورت نکشند، گریه نکنند یا …
شاید باورش برای انسان امروزی سخت باشد، اما واقعیت این است که در قرن ۱۶ میلادی، چنین تفکری وجود داشت. پیوریتنها یا پروتستانهای خشکه مقدس، چنین می اندیشیدند که کودکان، انسانهای بالغی هستند که شیطان در وجودشان حلول کرده و باید با تنبیهات سخت، شیطان را از وجودشان بیرون بکشیم. شاید اصطلاح شیطنت هم از همین کلمه ی شیطان نشات گرفته.
اما، امروزه با پیشرفت منطق و شعور انسان، تفاوت های کودکان بیشتر کشف شده و می توان امیدوار بود به تغییر سیستم های تربیتی.
امروز ما می دانیم اگر کودک شیطنت می کند، اگر جیغ می کشد و شلوغ می کند و سوپش را هورت می کشد، نه تنها مشکلی در روح و روانش ندارد، بلکه همین ها نشانه ی سلامت جسم و جان و روان کودک است.

نکته ی دوم:
قهرمان قصه ها از سوپر من و مرد ۶ میلیون دلاری تا دکتر منهتن و گوکو، همه و همه با نیروهای خارق العاده و شخصیتی که مخاطب نمی توانست با او همذات پنداری کند، تمام شدند. شاید اوج این تمام شدگی را بتوان در بازگشت بتمن با شوالیه تاریکی برمی خیزد، دید.
بتمن فاقد قدرت و تسلطی است که معمولا به طور سنتی قهرمانان از آن برخوردارند و در عوض ضعف ها و ناراحتی های بعضا روانی دارد.
قهرمانهای قدیمی، بیگانه با مفهوم انسان و از جنسی متفاوت بودند، که اتفاقا در همان کودکی نیز می فهمیدیم که با تلاش و پشتکار نمی توانیم به چنین قدرتی دست یابیم.
اما در سری جدید فیلم ها یا داستان های قهرمانی تلاش شده تا قهرمانان هرچه بیشتر به مفهوم انسانی خود نزدیک شوند. این مهم با نشان دادن ضعف های شخصیتی و ناتوانی ها بیشترین نمود را پیدا کرده است.
قهرمانان امروزی در بسیاری از زمینه ها ناتوانند. ناتوانی و اشکالات شخصیتی، بخشی از انسانیت است و سازندگان داستان های قهرمانی به خوبی به آن ها پی برده اند.
دوباره اشاره می کنم که ناتوانی و ضعف در شخصیت، بخش لاینفک انسان است.

نکته سوم:
چندی پیش مطلبی نوشتم با عنوان “مادر خوب، مادر نسبتا خوب است”
این مطلب به این موضوع اشاره داشت که مادری کردن به شیوه ی صحیح، باید به دور از وسواس ها و سخت گیری و سهل گیری باشد. انعطاف پذیری و نرمش جزئی لاینفک از تربیت صحیح و پرورش عاقلانه است. همانقدر که سهل گیری و آسان گرفتنِ موضوعات به روابط غلط بین والدین و کودک دامن میزند، همانقدر هم سخت گیری و برخورد وسواسی با مسائل می تواند به مشکلات فرزندمان دامن بزند.
جدا شدن از این نگاه وسواسی و غیر منعطف، نیازمند نگاهی فراگیرتر به مسئله ی تربیت و رشد کودک است.
حال در این فرصت می خواهم بگویم کودک سالم هم کودک نسبتا خوب است. یعنی کودکی که به اندازه شیطنت می کند و به اندازه از والدینش حساب می برد. گاهی قهر می کند و گاهی مهر می ورزد، نه مهر طلب است و نه منزوی و اخمو. گاهی بد دهنی و پرخاش می کند اما، عذرخواهی هم می داند. کودکی را تصور کنید که هرگز دست از پا خطا نمی کند، هرگز پرخاش نمی کند، هرگز قهر نمی کند و هرگز سوال های ناجور نمی پرسد، با هیچ کودکی دعوا نمی کند و حرف، حرف مادرش است.
چنین کودکی یا خود بیمار است و یا مادری دارد که بسیار سخت گیر است و قوانین و مقررات بیمارگونه ای بر خانه شان حکمفرماست. (که در حالت دوم نیز باید در انتظار کودکی بیمار و ناسالم باشیم.) گاهی اوقات می شنویم که معلمین مدرسه انتظار دارند کودکان دبستانی در پایه های اول و دوم، یا حتی پیش دبستانی، ساکت باشند و توجهشان را تماما معطوف درس کنند و لام تا کام حرف نزنند. از این معلمین، تعجب می کنم که چنین انتظاری دارند در حالی که حتی در دانشگاه و در سطح تحصیلات تکمیلی هم توجه معطوف و حرف نزدن و شلوغ کاری نکردن و مزه نپراندن، جا نیفتادن از نوشتن جزوه و تمرکزی آنچنانی که مورد انتظار معلم پایه ی اول است، امری غیر طبیعی تلقی می شود.

سه نکته ی بالا شاید دلیل خوبی باشد برای اینکه بدانیم چرا کودکان و نوجوانان با قهرمان هایی هم ذات پنداری می کنند که خیلی خوب نیستند. یا به قولی “خاکستری” هستند. نه سیاهِ سیاه و نه سفیدِ سفید.

به ۱۰تا از بهترین شخصیت های نه چندان خوب قصه ها اشاره می کنیم و در شماره های بعدی نشریه بیشتر در موردشان حرف خواهیم زد.

شماره ۱۰
آرمنته ی جنی، دختری است که از دست بدجنسی های عمه تبی و عمو دراک، به تنگ آمده و (احتمالا در خیالش) به مبارزه با شرارت می پردازد. شرارتی که خودش را در قالب جن و پری و شبح و دیو، نشان می دهد.

شماره ۹
ای جی پسر نابغه ای است که هم از مدرسه بدش می آید و هم از هرچی بچه ی درسخوان و زرنگ و لوس و ننر، به خصوص از خانم آندریا یانگ متملق و چاپلوس. بهترین شخصیت این داستان ها مدیر و معلم های مدرسه هستند که بیشتر از خانم یانگ درسخوان، تن به شیطنت های ای جی می دهند و با او همراه می شوند. قصه های ای جی با عنوان مدرسه ی عجیب و غریب چاپ شده.

شماره ۸
جونی بی جونز، دختر کنجکاوی است که دنبال سوالاتش راه می افتد و در این مسیر از کارهای خطرناک هم ابائی ندارد. یا دنبال معلمش راه می افتد و در فروشگاه محل تعقیبش می کند یا یواشکی در مدرسه می ماند تا همه ی مدرسه را بهم بریزد. همه ی اینها یک طرف و اینکه نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد یک طرف دیگر.

شماره۷
کیتی همه اش با همه ی آدم بزرگ ها مشکل دارد. شاید اگر کیتی دختر یکی از ما بود، لازم بود هر روز به مدیر و معلم هایش جواب بدهیم و عذرخواهی کنیم. شاید از همان هایی بود که با برچسب بیش فعالی به همراه والدینش روانه ی مطب روان پزشک یا روان شناس می کردند تا معلمش سرش را بالا بگیرد و بگوید: دیدین گفتم. این بچه مریضه.
شاید خواندن این مجموعه بیشتر به کمک معلم ها بیاید تا بفهمند پشت این همه شیطنت، قلبی از طلاست که تلاش می کند خوب باشد و اوضاع را به هم نریزد.
با این همه خواندنش برای بچه ها کوهی از تجربه های شیرین است برای روبرو شدن به شیوه ای خلاق و پرنشاط با مشکلاتی که همه ی کودکان تجربه می کنند.

شماره ۶
استینک، داداش کوچولوی جودی است که خودش یک پا بچه ی شرور به حساب می آید. استینک از آن کله شق هایی است که همه چیز را امتحان می کند. یک روز سوار بر سفینه دورتا دور منظومه ی شمسی را سیاحت می کند و یک روز دیگر با موش ها در وسط صحرا همسفر می شود، یک روز هم با کفش های بد بود باعث آزار اطرافیان می شود.

شماره ۵
رامونای خرابکار که همه اش دارد تلاش می کند تا مشکلاتش را خودش حل کند، نمونه ی یک دختر بچه ی مستقل و مسئول است. رامونا دنیایی دارد به وسعت مجموع دنیاهای آدم بزرگ ها، رامونا شجاع و بسیار باهوش است و همیشه مخاطب قصه هایش را شگفت زده می کند. شاید به همین دلیل است که جزء بهترین شخصیتهای نه چندان خوب است.

شماره ۴
آمبر براون حالا دیگر دختر نوجوانی است که وسط دعوای پدر و مادرش افتاده و تلاش می کند تا آنها را آشتی بدهد. شاید آمبر براون قهرمان نباشد اما همین که یک دختر معمولی است و مشکلات معمولی دارد از او قهرمان می سازد و بچه ها مشکلات زندگی خودشان را با او مقایسه می کنند. آمبر براون هم برای کودکان و هم نوجوانان قصه های جداگانه ای دارد. او قهرمانِ مشکلات معمولی است و بچه ها و بخصوص نوجوان ها خیلی خوب با او همذات پنداری می کنند.
من یکی که عاشق آمبر براون هستم.

شماره ۳
جودی مودی، دختری که هر روز خودش را یک جور می بیند و هیچ وقت نمی شود رفتارش را حدس زد. جودی یک روز کارآگاه می شود و یک روز خودش یک انجمن سری تشکیل می دهد، بعضی وقتها بدخلق است و بعضی وقتها آنقدر مهربان است که می خواهد دنیا را نجات دهد.
جودی نمونه ی یک دختر سالم امروزی است.

شماره ۲
هنری زلزله، آخرش است. فقط بازیگوش نیست. بدجنس هم هست. و بعضی وفتها خواندنش باعث می شود والدین به دردسرهای جدید بی افتند. اما کدام پدر و مادری است که از یک بچه ی شلوغ بامزه که این همه با هوش است و برای هر کاری راه حلی سراغ دارد، بدشان می آید؟
هنری آخرِ تجزیه و تحلیل است و تصمیم درست را در لحظه می گیرد. البته در مورد تصمیم درست!!! چه عرض کنم.

شماره ۱
تام گیتس آنقدر وروجک است که شماره ی یک لیست را از آن خود کرده. همه ی آنهایی که از دستش جانشان به لب رسیده از کارهای او ریسه می روند و از خنده غش می کنند.
تام گیتس مثل خیلی از پیر بچه ها دلش می خواهد تا آخر شب با رفیق هایش خوش بگذراند و برای خوابیدن غر می زند. از درس و مدرسه بیزار است و عاشق راه انداختن یک باند موسیقی.
تام گیتس آدم بزرگ ها را دیوانه می کند اما بچه ها را عاشق خود می کند.
داستان های تام گیتس درست می گذارد روی نفطه ضعف مادرها و پدرها و به یادشان می آورد که ادا درنیاورند. راستی خودِ شما وقتی همسن فرزندتان بودید چقدر از مدرسه خوشتان می آمد؟

اما از این ۱۰ تا شخصیت که بگذریم، عشق اول و آخر بچه ها، آقای رولد دال است. رولد دال بی شک حس و حال کودکان را درک می کرده و به قول خودش باید زانو زد و از پائین به اخم و امر و نهی بزرگترها دقت کرد.
آن وقت می شود قصه هایی را نوشت که هر شخصیتش، پر باشد از شباهت رفتاری با فرزندان ما.
رولد دال، بهترین نویسنده ی قرن بیستم، بهترین شخصیت های کودکی را خلق کرده.
می خواهم اینجا با صدای بلند اعلام کنم: آقای رولد دال، از شما ممنونیم که برای فرزندانمان چنین کتاب هایی نوشتید.

  • کتاب های کودک با محوریت یک وروجک